دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

فیلم جدید

کاش می شد چشمامو باز کنم و ببینم همه ش یه کابوس بوده که تموم شد...

-حالم از این بازی های مسخره ای که یکی بعد دیگری پیش میاد ( در واقع پیش میارن ) بد می شه ، تا کی باید اصل قضیه رو ول کنیم و بچسبیم به بازی که که برامون طراحی شده باشه؟ خبرها از چیزای بدتری حکایت می کنه حتی، می ترسم همین یه ذره دلخوشی رو هم دریغ کنن از ما!
- فقط آدم باید احمق باشه که خیال کنه همه چی تموم شد و همه برگشتن سر کار و زندگی خودشون! این مردمی که من می بینم خوب نشدند، دردشونو قورت دادند که عوارضش تازه چند وقت دیگه آشکار خواهد شد. الان اگه با هر کی بشینی وول زدن درد رو زیر پوستش حس می کنی، بدبختی اینه که داره عمقی می شه و در آوردن و دورانداختنش مشکل تر ، هیچکی مستثنی نیست این روزها ، مگر همون دسته جمله اول...
-توی تمام ویدئو هایی که این روزها تلویزیون ایران نشون داد در دانشگاه ها برای مخالفت با قضیه عکس اون آقاهه، یه دانشجو بود که توی ایلام کفن پوشیده بود و کوله پشتی شو انداخته بود روی کفن ، راهپیمایی می کرد! اینا یه اتفاق دیگه بیفته فکر کنم برن بشینن توی قبر درس بخونن:))

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

تهران نو!

تازه امروز صبح رسیدم خونه، قرار بود رفتنم سه چهار روز بیشتر طول نکشه اما اونجا که بودم انگار یه چیزی منو نگه می داشت ، یه چیزی می گفت باید باشی، هنوز تازه اومدی...

الانم که اومدم دلم اونجاست ، پیش دوستی که این چند روز رو همه ش با اون بودم و پیش دوستان جدیدی که اولین بار بود می دیدمشون اما عجیب باهاشون احساس همدلی می کردم. اونجا که بودم تازه فهمیدم چه خبر شده ، تازه انگار از خواب بیدار شدم و دیدم همه اون چیزایی که شش ماهه دارم مث فیلم سینمایی می بینم واقعیت داره ، تمام اون خطوطی که عادت کردم صبح که بلند می شم از اینترنت بخونم قصه درد و رنج یه عده ست که من فقط از دور می شنوم. درد کمی نیست که دوستی که پارسال باهاش روز دانشجو رو جشن گرفتی امسال عکسی شده باشه توی قاب خاطره ها ، کم غصه نداره که برادری که صدای خنده ش خونه رو پر می کرد حالا یه ماه باشه که گوشه زندان معلوم نیست چی به سرش اومده و تو حتی صداشو نشنیده باشی.

پلیدی بعضی انسان نما ها رو تازه دیدم ، وقتی چند بار اگه در نرفته بودم باتوم بود که می خورد توی سرم ، تازه فهمیدم حقیقت دارند انسان هایی که درنده شدند و به انسان رحم نمی کنند. درد نداها رو تازه فهمیدم ، درد تیر خوردن و زخمی شدن و حتی مردن در مقابل این درد بزرگ هیچی نیست که به چشم خودت ببینی اینی که داره وحشیانه به طرفت حمله ور می شه ایرانیه... هموطنته... به کجا پناه ببری وقتی هموطنت می خواد نیزه کینه شو فرو کنه توی قلبت، قلبی که چیزی جز حقیقت نمی خواد و گناهی به جز فریاد آزادی نداره...

تهران اون تهرانی نبود که می شناختم ، مردم انگار عزادار یه مصیبت بزرگند ، تمام شهر هنوز ماتم زده ست ، زیر چکمه دژخیمان تهران داره از نفس می افته ... کاش دوباره که بر می گردم تهران گاز اشک آوری نباشه که چشم های بهت زده و بیشتر از اون دلت رو بسوزونه...

پی نوشت: انگار باید عادت کنیم که هر روز خبر بد بشنویم ، انگار قرار نیست خبرهای خوب دنیا پاش به اینجا برسه ، فرامرز پایور استاد چهار مضراب در گذشت... یادش گرامی

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

حرص می خوریم !

دیروز توی اصفهان گفت : "حالا دیگه حتی اگه پدر خودتونو در بیارین و جلز و ولز بزنین هم ملت ایران بر سر مسئله هسته ای با شما مذاکره نمی کنه"
فکر می کنم کم کم لازم بشه برای تماشای برنامه های ویژه خبری ایشون محدودیت سنی قرار بدن در صدا و سیما!

پی نوشت : از اون آدم عصبانی روزهای تابستون که هر چیزی دادشو در می آورد و کافی بود کوچکترین خبر بدی رو بشنوه تا هر چی بد و بیراه بلده ( تنها زمانی که آرزو کردم کاش فحش بلد بودم!) نثار باعث و بانی اون اوضاع بکنه تبدیل شدم به موجودی که با شنیدن اخبار فقط حرص می خوره ، وبلاگ می خونم حرص می خورم، رسانه ضرغامی رو نگاه می کنم حرص می خورم ، بی بی سی فارسی می بینم بیشتر از همیشه حرص می خورم ، صدای امریکا می بینم غصه می خورم ، از همه بدتر مزخرفات این ... رو می شنوم و دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار...دلم برای خودم می سوزه و برای همه کسایی که چه بی صدا محکوم به حرص خوردن شدیم! نگران خودم هستم و همه امثال خودم، کاش این زخمی که داره قدیمی می شه یه جا سر باز کنه ، کاش بتونیم فریاد بکشیم دردی رو که توی دلمون روزهاست تحمل می کنیم .
من سر قول خودم هستم ، دارم یکی دو روز می رم مسافرت ، برای ادای دین نبودنم در این همه مدت...

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

آشنایی قبل یا بعد از ازدواج؟!

این روزها در حالی که خیلی از ازدواج ها با آشنایی قبلی دختر و پسر انجام می شه ، هنوز هم خیلی ها معتقد به انجام همون ازدواج های سنتی سالیان گذشته هستند ، اونجایی که شاید وقت ازدواج پدر و مادرهای بعضی از ماها ، دختر و پسر تا روز عروسی همدیگر رو ندیده بودند. این روزها اما از اون دور و زمونه گذشته که دختر یا پسری انقدر بی تفاوت باشه در مورد همسر آینده ش که این طور رفتار کنه* اما باز هم شاهد ازدواج هایی هستیم که بسیار محدود به محیط خانواده و شرایط تعیین شده از نظر خانواده قبل از ازدواج هستند. انتخاب همسر هنوز هم در خیلی از خانواده ها توسط مادر و خواهر پسر انجام می شه و بعد دختر و پسر همدیگر رو می بینند. در صورت توافق اولیه خانواده ها ، دختر و پسر می تونند اونهم در محیط خانه ، یکی دو جلسه یا شاید کمی بیشتر با هم ملاقات کنند و یه سری حرفای روتین بزنند و بشنوند.
این مسئله به نظر شخصی من در زمانه ما نمی تونه درست باشه و آغاز صحیح یک زندگی موفق. زندگی های امروزی ، ابعاد خیلی وسیع تر و متفاوت تری با سالیان گذشته داره که نمی شه همه رو در یکی دو جلسه آشنایی ، مطرح کرد و در موردشون تصمیم گرفت. اصلا ممکنه خیلی ها در این چند ساعت به آسونی بتونند نقشی متفاوت با خودشون بازی کنند و طرف مقابل رو به اصطلاح گول بزنند! به این دلایل و هزاران هزار دلیل دیگه من این نوع ازدواج های کاملا سنتی رو رد می کنم و معتقدم باید برای بقای این ازدواج ها ( همراه با شادی و رضایت طرفین) معجزه ای اتفاق بیفته. چرا که این ازدواج ها در واقع یه نوع بخت آزمایی به حساب میاد!
اما در مقابل ازدواج های مدرن و به شیوه امروزی قرار دارند که هیچکس نمی تونه حکم به موفقیت و درست بودن صد در صد اونها بده اما من معتقدم در چنین ازدواج هایی چنانچه بر پایه عقل ( بیشتر از تکیه بر جنبه احساسی) انجام بشه و نظارت خانواده ها و احترام به نظرات اونها وجود داشته باشه ، درصد موفقیت ازدواج خیلی بالا خواهد رفت و این زوج ها توانایی دارند تا سالها با رضایت کنار همدیگه زندگی کنند.
هر کسی می تونه تجربه و شرایطی رو برای ازدواج داشته باشه که شاید استثنایی به وجود بیاره ، اما از نظر کلی ، بیشتر روانشناس ها بر این امر صحه گذاشتند که آشنایی درست قبل ازدواج کمک شایانی به ازدواج صحیح خواهد کرد. اما در مورد دوستی هایی که این روزها بیشتر رواج داره تا آشنایی به قصد ازدواج ، چون خودم تقریبا تجربه ای در این مورد ندارم نمی تونم نظر بدم که آیا می تونه پایه درستی برای شروع زندگی مشترک باشه یا نه.


* منظورم این نیست که ازدواج ها در اون زمان از روی بی تفاوتی انجام می شده ، این کار شاید اون موقع عرف جامعه هم بوده باشه ، اما اقتضای زمان این بوده و می شه گفت ملاک های دیگه ای مهم تر از قیافه ظاهری یا اخلاق خود دختر و پسر برای همدیگه بوده که روی این مسایل سایه می انداخته ، اما قطعا این شیوه در زمان ما نمی تونه درست باشه و من کسی رو که به این روش ازدواج می کنه در صورتی که بعدا با مشکلی مواجه بشه متهم به بی تفاوتی خواهم کرد!

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

هر چی می خوام چیزی نگم از این صدا و سیمایی که هر روز بیشتر از قبل داره به لجن کشیده می شه باز یه چیزی می شه که حالمو حسابی بد می کنه. دو شب پشت سر هم توفیق داشتم مزخرفات بیست و سی رو ببینم و بشنوم . این به کنار، من فقط می خوام بدونم کدوم ... ای ، این دری وری ها رو به نام " فمینیسم ، حرکت ضدخانواده " تهیه و به چه عنوانی داره پخش می کنه؟ آخه من نمی دونم اینا خیال کردن مخاطبان تلویزیون شون رو کیا تشکیل می دن؟ همین کم مونده بود که شما برای فمینیسم نسخه بپیچید و برنامه تهیه کنید ... ها !

پی نوشت : دوستان عزیز! با توجه به استقبال از بحث مهریه، به زودی در مورد بقیه مسائل و مشکلات ازدواج هم بحث می کنیم اگه مایل باشید البته!

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

یادش بخیر

وقتی گفتم هفته آینده کوئیز داریم ، همهمه بود که از همه طرف بلند شد. انگار همه منتظر بودن تا یه نفر جمله ای که همگی دارن زمزمه می کنن رو بلند بگه:" نمی شه هفته دیگه ، کوئیز نداشته باشیم؟ آخه شنبه تعطیله خیلی هامون می خوایم بریم خونه "

همین چند ثانیه کافی بود تا از صبح تا حالا منو ببره به چهار پنج سال پنج سال پیش ، اون وقتا که ما هم برای کوئیز دادن چونه می زدیم. حالم خوبه ، دلم اما خیلی هوای اون وقتا رو کرده ، همینجوری!

پی نوشت: 1- کاشکی آدم توی هرزمانی اینو در نظر داشته باشه که دیگه این لحظه تکرار نخواهد شد...

2- دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده اساسی

3- دیشب توی اخبار شنیدم که برادر درسا، دو هفته ست که بازداشت شده. امیدوارم هرچه زودتر این جوون نازنین که من مث داداش خودم دوستش دارم برگرده به جمع گرم خانواده ش و دوست من از نگرانی در بیاد.

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

مهریه

دیشب در جمع چند نفر از آشنایان نسوان بودم که اتفاقا خیلی هم قدیمی و سنتی نیستند ظاهرا! بحث مهریه و گرفتنش بود که من گفتم: "چرا انقدر در مورد زنی که می خواد مهریه ش رو بگیره و با شوهرش هم زندگی کنه بد فکر می کنین؟ " گفتن این جمله همانا و انواع حملات از همه طرف به من همانا! یه لحظه خیال کردم توی جمع آقایون نشسته بودم همچین حرفی زدم! هرچی هم سعی کردم قانعشون کنم که اصلا چیز بدی نیست که یه هدیه ای رو که یه نفر قولش رو بهت داده ازش درخواست کنی راضی نشدند که نشدند!
از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که وقتی خود خانوم ها انقدر در مقابل آقایون دست به عصا رفتار می کنند و در همه چیز خودشونو مقصر می دونن دیگه تقصیر بعضی آقایون فرصت شناس چیه که از این مسئله سوءاستفاده کنند؟