دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹
فیلم جدید
چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹
تهران نو!
تازه امروز صبح رسیدم خونه، قرار بود رفتنم سه چهار روز بیشتر طول نکشه اما اونجا که بودم انگار یه چیزی منو نگه می داشت ، یه چیزی می گفت باید باشی، هنوز تازه اومدی...
الانم که اومدم دلم اونجاست ، پیش دوستی که این چند روز رو همه ش با اون بودم و پیش دوستان جدیدی که اولین بار بود می دیدمشون اما عجیب باهاشون احساس همدلی می کردم. اونجا که بودم تازه فهمیدم چه خبر شده ، تازه انگار از خواب بیدار شدم و دیدم همه اون چیزایی که شش ماهه دارم مث فیلم سینمایی می بینم واقعیت داره ، تمام اون خطوطی که عادت کردم صبح که بلند می شم از اینترنت بخونم قصه درد و رنج یه عده ست که من فقط از دور می شنوم. درد کمی نیست که دوستی که پارسال باهاش روز دانشجو رو جشن گرفتی امسال عکسی شده باشه توی قاب خاطره ها ، کم غصه نداره که برادری که صدای خنده ش خونه رو پر می کرد حالا یه ماه باشه که گوشه زندان معلوم نیست چی به سرش اومده و تو حتی صداشو نشنیده باشی.
پلیدی بعضی انسان نما ها رو تازه دیدم ، وقتی چند بار اگه در نرفته بودم باتوم بود که می خورد توی سرم ، تازه فهمیدم حقیقت دارند انسان هایی که درنده شدند و به انسان رحم نمی کنند. درد نداها رو تازه فهمیدم ، درد تیر خوردن و زخمی شدن و حتی مردن در مقابل این درد بزرگ هیچی نیست که به چشم خودت ببینی اینی که داره وحشیانه به طرفت حمله ور می شه ایرانیه... هموطنته... به کجا پناه ببری وقتی هموطنت می خواد نیزه کینه شو فرو کنه توی قلبت، قلبی که چیزی جز حقیقت نمی خواد و گناهی به جز فریاد آزادی نداره...
تهران اون تهرانی نبود که می شناختم ، مردم انگار عزادار یه مصیبت بزرگند ، تمام شهر هنوز ماتم زده ست ، زیر چکمه دژخیمان تهران داره از نفس می افته ... کاش دوباره که بر می گردم تهران گاز اشک آوری نباشه که چشم های بهت زده و بیشتر از اون دلت رو بسوزونه...
پی نوشت: انگار باید عادت کنیم که هر روز خبر بد بشنویم ، انگار قرار نیست خبرهای خوب دنیا پاش به اینجا برسه ، فرامرز پایور استاد چهار مضراب در گذشت... یادش گرامی
پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹
حرص می خوریم !
چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹
آشنایی قبل یا بعد از ازدواج؟!
دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹
یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹
یادش بخیر
وقتی گفتم هفته آینده کوئیز داریم ، همهمه بود که از همه طرف بلند شد. انگار همه منتظر بودن تا یه نفر جمله ای که همگی دارن زمزمه می کنن رو بلند بگه:" نمی شه هفته دیگه ، کوئیز نداشته باشیم؟ آخه شنبه تعطیله خیلی هامون می خوایم بریم خونه "
همین چند ثانیه کافی بود تا از صبح تا حالا منو ببره به چهار پنج سال پنج سال پیش ، اون وقتا که ما هم برای کوئیز دادن چونه می زدیم. حالم خوبه ، دلم اما خیلی هوای اون وقتا رو کرده ، همینجوری!
پی نوشت: 1- کاشکی آدم توی هرزمانی اینو در نظر داشته باشه که دیگه این لحظه تکرار نخواهد شد...
2- دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده اساسی
3- دیشب توی اخبار شنیدم که برادر درسا، دو هفته ست که بازداشت شده. امیدوارم هرچه زودتر این جوون نازنین که من مث داداش خودم دوستش دارم برگرده به جمع گرم خانواده ش و دوست من از نگرانی در بیاد.
